آه درون را به چشمان راه دهم یا که در گلو خفه کنم؟
آه درونم را به دل ماوا دهم؟
و این سومین بهتر است.
برایش سقفی بسازم از صبر و امید و نویدش دهم به فرداها.
به بهاری که در راه است.
آه درون را به چشمان راه دهم یا که در گلو خفه کنم؟
آه درونم را به دل ماوا دهم؟
و این سومین بهتر است.
برایش سقفی بسازم از صبر و امید و نویدش دهم به فرداها.
به بهاری که در راه است.
بیتابی انگشتانم برای نوشتن آزارم میدهد.
اشتیاق نوشتن از انگشتان است یا دل یا خرد؟
بگذار کمی بیاندشم،سکوت و فریاد را سوا کنم.
انگشت و دل و خرد را جدا کنم.
و شاید این اشتیاق پا به ماه،نابالغ است هنوز.
آری،
آرام بگیرید دمی.با شما سه تنم.آرام بگیرید.
مضمون بالا سکوته یا فریاد؟
گاهی این دو همگام میشن و سنگین میشن و سنگینی میکنن رو دل.
هرچی که هست با سفید نوشتم.
با سکوت گفتم.
کِی گمان میبردم که به شُک اندازد
التهاب ثانیه ها را به جان اندازد
انتظار تلخِ گذر ثانیه ها در نظر اندازد
بغض در گلو چنگ اندازد
کی گمان میبردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و حالیا که امروز همان است که منتظرش بودی.و همان که نمی پسندی پیش آمد.
و چه شد که چنین شد؟؟؟؟؟؟
و این رنگ سیاه چیست بر تنفس؟
و آن ساعت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زمان،گذز ثانیه ها،به انتظار چنین روزی؟؟؟؟؟؟
وای برمن،چه افسوس خورم که درمانده ام از خویشتن،درمانده ام.
آیا بود گریزی از خویش.این را به سرنوشت بگمانم یا که لیاقت یه که کقایت؟؟؟؟؟
چه کنم؟
وا پس نَهَمَ ش یا که عزمی محکم جزم کنم؟
امروز سخن به سرای روانشناسی خانواده وارد شده و نکته ای ازین باب خواهد راند.
زندکی همچو کشتی است که در دریای موّاج روزگاران حرکت کرده تا به غایت برسد.
غایت زندگی چیست؟؟؟؟
در این مختصر میتوان نظام خانوادگی و زندگی همسران را نیز به کشتی تشبیه نمود.تاکید بر آن است که کشتی تنها یک سکّان دارد.با یک سکان نمیتوان دو مسیر را پیمود.در اینجا یا زن یا مرد،ناخدای کشتی زندگی هستند.و یکی جانشین دیگری است و مشاورش.
و کشمکش پنهان زن و مرد،برای برتری جویی به دیگری،طوفانی ایجاد کرده و کشتی به تلاطم خواهد افتاد.
و تفاهم پنهان زن ومرد،در انتخاب ناخدا و سکان دار،کشتی ایمنی خواهد ساخت در برابر حوادث روزگاران.
و این نکته در نظر است که زن و مرد،کمک و همفکر یکدیگرند در این مهم.
تاپیک قبلی واسه قدیما بود.الان هم اگه مسیرتون به پایین شهر بیفته همه چی همونجور باقی مونده و تنها گذر زمان در اون دیده میشه.اگه یه عکس ازون محله ها بگیرید و باگذشته مقایسه کنید ، تفاوتی دیده نمیشه.
نه تنها بافت شهری تغییر نکرده ،بلکه فرهنگ همونجور باقی مونده .این فقر کی میخواد تموم شه،کجان مسوولین،اینجا جزء مناطق 22 گانه تهران -بگذریم از مرتضی گِرد که اگه مردمش رو ببینی باید بغضت رو تا رسیدن به خونه تحمل کنی.
دختری که دنبالت راه افتاده و بامعصومیت بهت نگاه میکنه و میگه خاله برام عروسک میاری؟؟؟؟؟
واقا کی باید جواب بده،آیا جامعه هیچ نقشی نداره ،آیا دستگاه حکومتی هیچ وظیفه ای نداره؟منم نمیدونم.
یادمه یه جا خوندم بهترین کمک به فقرا اینه که جزءشون نباشی.یعنی سعی کنی که جزءشون نباشی.
روزی از روزگاران دووووور
پرنسسی از اوون پایینای شهر (همین تهران پایتخت) به فکر شهزاده سوار بر اسب سفید نبود،فقط دلش میخواست لاک بزنه.چیییییییییی
لاااااااااااااک
آخه این پرنسس خانووم تو یه قصری بزرگ شده بود که این چیزا یعنی گناه
القصه پولهاش رو پس انداز میکنه و یه لاک میخر.لاکرو پشت بوم خونشون قایم میکنه و گهگدای میرفت بالا و شیشه لاک رو در دست میگرفت و میرفت تو رویا.
یه روزی پادشاه اون قصر(یعنی پدر همین پرنسس پایین شهری)به دخترش شک میکنه و رو پنجه پا میره بالا که مچ دختر رو بگیره.ولی جونش رو میگیره.
دختر از ترس پدر ،پا میزاره رو پشت بوم همسایه که از همون جا میفته کف حیاط و...
یه کم که دل میگیره،اشک رو صدا میکنه
اشک میره پی بغض ،به امید اون جاری بشه
بغش راهش رو تا توی گلو پیدا میکنه
انقدر گلو رو فشار میده تا چشم بهش راه بده
اونموقست که پلک به آرومی بسته میشه وقطره اشکی جاری میشه
از رو گونه روون میشه و میرسه به همون جایی که ازش اومده
به قلب.
کِی گمان میبردم که به شُک اندازد
التهاب ثانیه ها را به جان اندازد
انتظار تلخِ گذر ثانیه ها در نظر اندازد
بغض در گلو چنگ اندازد
کی گمان میبردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مرابکش به آغوش
ربوده از من قرار
فرار لحظه ها ز من.
مرا بکش به آغوش
دمی کنم تازه نفس
شوم پر از قرار تو.
ساعت گیج زمان در شب عمر
میزند پی در پی زنگ
زهر این فکر که این دم در گذر است
میشود نقش به دیوار رگ هستی من
تند برمیخیزم تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد,آویزم
(سهراب سپهری)
رمانی که به تازگی به قلم خانم لیلا رضایی خوندم.که با دخل و تصرف به اختصار اینجا مینویسم
لیلای من نویسنده لیلا رضایی
لیلا و مادرش _میتراخانم_رابطه صمیمی و نزدیکی باهم داشتند.با این حال میترا خانم هیچوقت از ناصر خان_پدر لیلا_پیش لیلا بد نگفته بود.
اونروز خاص لیلا سر حرف رو باز کرد و گفت که از درد دل مادرش خبر داره و ناراحتی قلبی مادر رو به پای ناصر خان نوشت ,و هی گفت هی گفت که شاید مادر راضی به عمل بشه. ولی مادر تن به عمل نمیداد چون مطمئن بود ناصر خان زیر بار هزینه درمان نمیره.میترا خانم واسه اینکه جو رو تغییر بده از لیلا خواست تا جانمازی براش بیاره.
همه همّ و غم میترا خانم,آینده لیلا بود,به سجده رفت و لیلیاش رو به خدا سپرد و خودش رو به فرشته مرگ.و این صدای لیلا بود که با دیدن مادر بی جونش در اون خونه بی روح پیچید.
برای مراسم خاکسپاری خیلیا اومده بودن تا به یاد خوبیهای میترا خانم فاتحه ای بخونن.ولی تنها چیزی که توجه لیلا رو جذب میکرد،نگاه بی تفاوت ناصر خان بود که گوشهای ایستاده بود.و لیلا های های، زیر بار غم مرگ تنها دلخوشیش گریه میکرد.
امروز واسه بار اول بود,البته به احتمال زیاد,که نماز شکر خوندم.
بار اول شکر گذاریم نبود ولی نماااااااز شکر بار اولم بود
خداااااااااا شکرت
دوست دارم